بابام  حسین طاقت نداره عموم عباس
دادش عباس  یه بیقراره

 
   خیمه ها آب نداره یه تن با دست برید ه

  از کجا بگم واست از دست های بریده از خیمه های که رنگ آب ندیده



سینه بزن خواهر سر حسین بریدن
 دادش عباسو با مشک خون کشیدن